|
سلام زندگی ساده با تو حرف میزنمِِِِ،روزهایی که گذشت... نمیخوام از بطالت زندگی و گذرایی لذت و ضرورت تنهایی برای پیدا کردن خودت بگم فقط بعضی چیزا گاهاٌ موجب میشه آدم به سرش بزنه... در خیابان: اینجا اینقدر هوا خوبه که پنجره هایی که رو به دریاست بستیم چون از سمت کوهپایه باد تند میاد و مه نمیزاره گلهای دستمال هایی که آدمهای پایین دست واست تکون میدهند را بشماری! زندگی سهولت و شیرینی شگرفی داره از زمانی که میگذره و تو به من میگی : ساعتی پیش شما را واسه اولین بار دیدم و همه چیز به خودت واگذار شد تا کشتی حیات را به ساحلی پر از سنگ قبر برسونی! بهش گفتم: راستی سرمایه ی تاراج رفته ی تو چیه؟! صرفاً در یک وصف ظاهری آنهم بدون هیچگونه پایه منطقی دیروز عصر هوا تلخ شده بود و یه عده داشتن از آخرین مرحله سیر تکاملی وجود خودشون و صیانت گرانبهای نفس حرف میزدند... - آهان... یعنی سرت درد میکنه! گفت:میخوای مثل یه عروسک با دو تا چشم شیشه ای دنیا رو ببینی؟! گفتم: روز یا شب؟! گفت:نه..غروب با عبور دو کبوتر در باد! - نگفتی حالت خوبه؟! یادت باشه اینجا دنبال ارتباط مفاهیم نگرد ، اگه از سایه خودت میترسی منتظر کسوف باش که یه وقت راننده ی تاکسی بهت نگه کولر خرابه...! واسه باریدن لزوماٌ نیازی به زمستان نیست ، کافیه دلت پاک باشه ولی توقع بکارت از یک فاحشه ، هنوز شکلی از ستایش ازلی عشق از بی گناهی است! بی شرمانه بهم گفت: تو شهری که کنشگر و کنشگر ه هاش غاز میچرونن ، هر کی که بهش گفتن حاتم طایی که نشد بخشنده! در واقع آدم شدن هم سلوک خاص خودش داره ، بستگی داره چقدر خرج کنی ، میگن سیندرلا هم از اولش بینی نوک بالا، چشمانی آبی و گونه های پر نداشت (اوه...اکسلنت!) گفت: چرا غمگینی؟! اگه گریه کنی منم واست قصه میگم ، مثل اونوقتی که صدای مادرت جلوی آتش که گرماش یخ زده بود پر از آرزوی روزها بود .. همون روزهایی که دنبال یه ابعاد ساده واسه فکر کردن میگشتیم ، یه کلاه نمدی گذاشتن سرمون گفتن سرما نخوری! اذعان کرده بودیم به دنبال مصاحبت با آفتاب هستیم ، گفتن فعلاٌ زیر سایه این درخت استراحت کنید لطفاٌ...! خیر سرمون اومدیم دانشگاه چشم و گوشمون وا شه ، شدیم یه مشت کور و کچل که از ازیاد نبوغ و درجات عالیه با کله رفتیم تو دیوار انظباط!! شروع کرد به قربون صدقه رفتن ولی معلوم نشد دلداده کیه ، معشوق کیه؟! زیر لب چون کودکی آهسته میخندید وقتی گفت آسمان آنطرفتر آبی تر است یا شیشه های مردم دوردست به رنگ ارغوانی؟! همه این زندگی ناخواسته منو به فکر آنچه جبران ناپذیره میندازه ، و روزی فرا میرسه که مثل هر لحظه به امکان زنده ماندنم بعد مرگ ارزش ها شک میکنم! تصمیم گرفته بود که یک دقیقه بعد فوتش خودکشی کنه اما جلوش گرفتم چون دوست داشتن هم شاید یه چیز نسبی باشه ! اینقدر به باغچه فکر کردیم که همه ماهیها مردن ، با این همه باورم نمیشد روزی حسرت زنده بودنم را بخورم چون یه جایی تو سردخونه جهنم واسم رزرو شده بود...زیاد سخت نگیر. با صدای ساز فراش های خیابون به خواب میریم وقتی گفتمان با سکوت شب دلیلی واسه بیداریمون ، یادمون رفته بود که آخر پله های مذهب کوچه های شک شروع میشه! بعد احوالپرسی مختصر شروع کردیم به قدم زدن.. پرسیدم : هنوز هم غروب ها به ناخواستگی زندگیت گریه میکنی؟! جواب داد: نمیتونم بوی پراکنده لبه های دامن چرک گرفته را از خودم دور کنم ، تو بوی جذاب کثافت میشنوی؟! - بند کفشات باز شده ، این ابتدای ویرانیست یا شاید هم پایانی برای... روی نیمکت پارک: دیگه کسی منتظر بارون نیست چون رقص گرد و خاک دلتنگی بیشتری داره! خیره به سقف آسمون دنبال خورشید گشتن هم یه قصه بود که با صدای ظریف یه پینه زده تموم شد، آقا.. خانوم ، واکس بزنم؟! اما اندوه تیره ی آسمون یکسر خاکستر که در نرسیدن به نزدیکی ها معنی پیدا میکنه را میشه تو چشم یه مست ، تو آینه نگاه کرد... برای زندگی کافیه داشتن سلیقه صادقانه ، فهمیدن و برای مرگ انقدر برازنده باشی که از برازندگی بگذری و اصلاٌ لازم نیست دانشجوی رشته حسابداری باشی...! این خوش آمدن ها و بد آمدن هاست که جلب توجه میکنه حتی اگه شرافت به کارتون خوابی و گل فروشی نباشه! گفت : شده وقتی تو باتلاق میری پایین بادبادک هوا کنی؟! خندید ، یاد پسربچه ای افتادم که لحظه ای قبل میخواست سیاهی ما را واکس بزنه! دنبال قدسیت زدایی نیستم ، میشه سررشته را دنبال کرد تا به نقطه تلاقی رسید ، اون موقعه است که میفهمیم با چه رنگی رو شناسنامه می نویسند باطل شد.. سیگار میکشی؟! - نه ، گذاشتم کنار...! گفتم : من نه جزء راست دینان رادیکال هستم و نه از معترضین لیبرال ، فقط از حس ترحم به دیگران خوشم نمی یاد.. خواستم برم اما پاهام دوخته شده بود به نگاه پر از بیرنگی تمنا.. خستگیمو بهونه کرد واسه موندن و شنیدن تکرارهای شیرین... . دنیا از اون جایی شروع شد که انسان زیر بارون چترش بست تا یک دختر 9ساله ، 9ساله باقی بمونه و حالا خیره موندن به مجسمه ای زنده که خیلی زودتر بزرگش کردن ، آخرین بار بهش گفته بودم سرت بدزد اما حالا چیزهای خیلی بیشتری را ازش دزدیده بودند... شرافت تو وجودش ، هوای کثیفی که تنها منو به سرفه نمی یاره ! هنوز سادگی ابعادش پهن نکرده وقتی تنها دلخوشی این باشه که رو سنگ قبرت بنویسن: خدایش بیامرزد که واسه چند رقص عقربه امید داشته باشی که یکی میاد که حقیقتش تو ذهن یک طرد شده فاسد ابدیت داره حداقل محکم تر از اونایی که کتاب را با ادویه خوردن! گفت: مثل قدیمای دیروز خیلی سختی ، هنوز هم منطق و احساست دلیلی واسه یک سقف شدن ندارن؟! - لبخند.. صداش میاد ، همین که وصال شد جذابیتش به فروش میره.. همه زندگی را میشه تو بساط یه دوره گرد پیدا کرد. ابتذال جاده هایی که در مسیر تماشا بودن جزء لاینفکش به سنگینی زننده ی دلنشین بوی یه دایره سرخ روی خاک گرفتگی لبهات در جریان وقتی هیچ بهونه ای واسه مردن نداشته باشی...! آخه تو این فصل برگ زردی هم در کار نیست که افتادنش بشماری ولی شرم اصلاٌ غرور نداره و اگه هر روز چند تا آدامس و گل بخری شدی خرجی رسون چند تا خانواده تا حداقل شب ها کمتر گشنگی را حس کنن...! البته اگه کسی اعتراض داره میتونه به سازنده جهان (خدا ، اگر خداپرست است و ماده ، اگر مادی مسلک است) سلام کنه ، بنابرین و بدون اینکه خواسته باشیم از سازنده جهان (که احتیاجی به دفاع کردن نداره) دفاع کنیم ، باید بگم که جایز بودن یا نبودن اعتراض به عدالت ، بستگی به مقیاس دیدگاه ما که در مکان و زمان اتخاذ میکنیم نداره و با توجه به اینکه دارایی بادآورده بیش تر به صاحب آن سعادت میبخشد تا بدبختی واز فقر هم که هزاران چشمه سلامت و برکت می جوشد ، پس عدالت کامل رعایت شده و هیچ جای اعتراض باقی نمی مونه !!! زندگی هم که یک مغوله جدید مربوط به 20سال و چند روز اخیر نیست بلکه از ابتدای پیدایش انسان ، گرابانگیر فرد و اجتماع بوده و ریشه های گسترده ای هم داره به وسعت راههای استفاده از حیوانی نجیب...! کجا بودیم؟! آهان... غروب آفتاب بی اندازه رنگ پریده (درخشان ولی بدون روشنی) و کنار دریا با همه روشنی جادویی اش ولی تاریکی چترانداخته که حتی نمیشه یه صدف پیدا کرد و نجواهای یه دل خراب که نمیزاره صدای موج دریا را بشنوی و همچنین ملال همنشینی که ابتذال تنها بخشی از اونه که قرار نیست تو این سیر تکاملی دیده بشه و البته رویایی شگرف و موهوم و تابناک برای کسی که تنها عامل بازدارنده اش منم ، البته با دیدی نسبتاٌ گسترده به تاریکی آینده ای ناخواسته و البته عرفانی برای کوچک لحظاتی احساس خشنودی داشتن در جایی که داشتن آرامش و دوری از تیر نگاههای کنجکاو رهگذران فقط بهونه ای میشه تا تارهای عنکبوتی که تورو به نیمکت چوبی پارک دوخته را پاره کنی و در فاصله ای به اندازه زمین تا ستاره شازده کوچولو نزدیک قدم برداشتن و البته بیش تر از اون احساس قرابت و رفتن به جایی که قرار نبود از پیش تعیین بشه ولی جلوی خیلی از سادگی های سنگین نمیشه گرفت و تو هم محکومی به رفتن... زیر آلایش سقف: مهم نیست زندگی واقعیت باشه یا خیال ، مهم اینه که داره اتفاق می افته ، بستگی داره چقدر تفاوتها را حس کنی و تعبیرت از سیاه و سفید چی باشه ! گفت : تا حالا فکر میکردم چشم مسیح داره به غمگینی من میخنده اما حالا تو هم هستی یا حداقل من اینطوری حس میکنم...! باورش واسش سخت بود وقتی وجود یه گرما را کنار خودش می شنید ، شبی که منطق که سالها خاک گرفته بود ، داشت مغرورانه صحنه را ترک میگفت و جای خودش به دیدگاه متفاوت البته از پنجره ای بازتر داد که اسمش هر چی میشه گذاشت ولی این دفعه واسه من جنبه نسبیت نداشت چون در مقابل نزدیکم ، انسانی قرار داشت که از خیلی چیزا گذشته بود یا بهتر بگم گذر داده شده بود و همه چیز معنایی فراتر از اون چه در اذهان شما نقش بسته ، داشت... همیشه دنبال یه هدف واسه زندگی میگردیم و یا هر چیز که بشه باهاش مسواک زدن ، شانه کردن ، آرایش و در واقع هر رفتار پر معنایی که از ما سر می زنه را توجیه کرد. اینکه چرا از دنیای کوچک رحم به دنیایی کوچکتر وارد میشیم ، آب می خوریم و صاحب اولاد میشیم و آخرش رومون یه پارچه سفید میکشن که بنا بر اعتقاد راستین بعضی ها مرحله ای دگر شروع می شود... اما اگه سرت بذاری زمین و پاهات بلند کنی ، میشه از منظری دیگر به قضیه نگاه کرد ، یه خورده از معناها کاسته میشه و متمایل میشی به سمت پوچی که در این صورت دیگه نیازی به توجیه کردن زندگی نداری و حتی نیازی به اصل قضیه هم نداری! (البته این یه مورد واسه اونایی گفتم که تعادل روحی و روانی جزء لاینفک خصوصیات رفتاریشونِ ! ) - نوشیدنی؟! و هدایت شدن به سمت دیگری از " زیر سقف " و روی برگردانی نورهای مصنوعی و سکوت در خیرگی تماشای عظمت مهتاب از طاق پنجره ای کوچک که روزهاست هیچ دستی بازش نکرده و فتح آشیان توسط سپاهیان نسیم و عرقی سرد بر سرار هستی البته نه از شرمساری ، بلکه زیر پوست حیرت از آنچه دیگران دلبری مینامند و زنده شدن امیدهای فراموش شده در بستری گستردانده شده از گلبرگ های بی رنگ خواستن و احساسی غریب و مستی موسیقی از زیبایی بی آلایش یک رقص به سبک تانگو زیر تعبیر سماء مولانا و پریشانی زلف و سوزش بال و پر و رنگ دادن به زنده بودن و دوخته شدن توسط تیر نگاه و سکنت گزیدن در گوشه ویران زندان تمنا و آغوشی آماده برای تنفس در هوایی که دلت از شوق بگیرد و ز کف دادن زیبایی همه آنچه ارزش میپنداری و لحظه ای بی پایان و شکوفه های شیرین و ستاره هایی بر فراز آسمان و حسی گرم و شادی بخش در نگاه مست و رویایی و بی قراری عجیب و دیوانگی غریب و دنبال کردن آشوب تابستان در پیدایش احساسی ناگهانی و آستان جلال در جلوه مهتاب و تراویدن شبنم و لرزش تن از درد هم آغوشی و سوزاندن اشک شمع از شرار یکدیگر و پوست اندازی به لطافت باران و من پیراهن تو شدم و تو آفریده شدی و فراتر از همه اینها سادگی یک لبخند...! یاد حرف آقای نقاش افتادم : لب ها می لرزند ، شب می تپد ، جنگل نفس می کشد پروای چه داری؟! مرا در شب بازوانت سفر ده انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پرپر می کند به سقف جنگل می نگری : ستارگان در خیسی چشمانت می دوند بی اشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند بیا با جاده پیوستگی برویم خزندگان در خوابند ، دروازه ابدیت باز است ، آفتابی شویم چشمان را بسپاریم که مهتاب آشنایی فرود آمد لبان را گم کنیم که صدا نا به هنگام است در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد باد می شکند ، شب راکد می ماند ، جنگل از تپش می افتد جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود... . و روزی دیگر: چیه با خودت میگی این پسر دیوونه است با وضع روحی خوب؟! آره دکتر گفته برو مرخصی! روزنامه فردا صبح ، قسمت حوادث یادت نره.. جوان ناکام ! فدای سرت.. چایی بدم خدمتتون...؟!
|
About ![]()
Archivesمرداد 1387Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
کاربران آنلاین: بازديدها : |